تبليغاتX
جام تهی

مثلا در حال نوشتن مشق هستم. اما کو حال و حوصله. صداي مادر و پدرم به گوش مي رسد که در حال صحبت در مورد آقا رجب هستند. حالم از شنيدن اسمش بد مي شود.

معلممان سر کلاس به ما گفته است که غيبت کردن پشت سر آدمها حرام است و گناه دارد، اما ظاهرا معلم هاي پدر و مادرم اون موقع ها در باره اين موضوعات صحبت نکرده اند. شايد کارها و صحبتهاي واجبتري داشته اند که بايد به   دانش اموزان مي گفته اند و ديگر وقت به اينجور صحبتها نمي رسيده است. اما لااقل پدر و مادرهايشان که مي توانسته اند اينکار را بکنند. هر آدم عاقل و بالغي مي داند که پشت سر آدم هاي ديگر نبايد صحبت کرد. مخصوصا که آقا رجب الان در زندان است و اگر به گوشش برسد که اسم خواهر و مادرش هر روز در خانه آورده مي شود، شايد يک کم به او بربخورد.

من با ايتکه هنوز بالغ نشده ام اما عاقلتر از بقيه هستم. شايد آدمي که بالغ شود، يک کم از عقلش کم مي شود. فکر کنم هميشه بهتر است که آدم همزمان هم عاقل شود هم بالغ؛ چونکه اينجوري چون نيروي عقل در ابتداي کارش است و به اصطلاح سمبه اش پرزورتر است، به نيروي بلوغ مي چربد و اين همه مصيبت براي آدمها درست نمي کند.

به هر حال، دلم مي خواهد که بيشتر راجع به آقا رجب صحبت کنم تا ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 2:38 بعد از ظهر  توسط م.رضا  |