نيمه هاي شب با صداي آژير پليس بيدار مي شويم.مادرم که وارد اتاق من می شود خيلي هراسان است، بر عکس بابا سهراب که نگران بي خواب شدن خودش است. شايد کم خوابي دارد، من که نمي دانم!
از پنجره اتاقم، سه تا کله در حال نگاه کردن به در خانه آقا رجب است. در لابلاي شلوغي، آن خانم زيبا را که قبلا هم ديده بودم، مي شناسم. لرزش شانه هايش آشکار است. بعد هم چشمانم به جمال آقا رجب روشن مي شود. با زير شلواري و زير پوش. چقدر اينجوري خوش تيپ تر به نظر مي رسد!
پدرم که بطري آب در دست دارد مي گويد: "خوبش شد. حالا موقعشه که بره آب خنک بخوره. " و همزمان لبي تر مي کند.
از پدرم معني آب خنک خوردن را مي پرسم.
طبق معمول مادرم به جاي پدرم جواب مي دهد که : "يعني مي خواهند او را به زندان ببرند. حتما کار خلافي کرده است." و نگاه معني داري به پدر مي اندازد.
رو به مامان مهناز مي گويم:" چي؟! يعني هر که کار خلافي بکند، عوض اينکه حالش را بگيرند، به او آب خنک مي دهند. پس با اين وجود فرق بين بابا که الان آب خنک مي خورد با آقا رجب که بعدا آب خنک مي خورد چيست؟"
پدرم دستي به سر کچلش مي کشد و شانه هايش را بالا مي اندازد.
مامان مهناز که صدايش کمي مي لرزد مي گويد:"پسرم اين يه اصطلاحه! وگرنه آب خنک خوردن پدر تو و آقا رجب از زمين تا آسمان فرق دارد.:" و منتظر جواب من نمي شود. دست مرا مي گيرد و به سمت تخت خواب مي برد. بعد مي گويد:"اصلا چه معني دارد که بچه اين وقت شب بيدار باشه؟"
من همينطور که در رختخواب دراز مي کشم و رفتن پدر و مادرم را نگاه مي کنم با خودم به اين فکر مي کنم که چقدرآب خنک خوردن خوب است. مخصوصا اگر کار خلافي کرده باشي و اين آب خنک خوردن تنبيه آن کار خلاف باشد.
پيش به سوي خلافکاري!!!!