مادرم مي گويد خوش به حال آقا رجب. بازنشسته شده است و بي خودي پول از دولت مي گيرد و خرج الواتي مي کند. از بابا سهراب معني الواتي را مي پرسم. پدرم مي گويد: يعني اينکه پولت را خرج اتينا کني. مشکل دو تا مي شود. معني اتينا را هم نمي دانم. مامان مهناز مي گويد: يعني اينکه پول هايت را در راههاي بي خودي خرج کني. الکي آنها را خرج کني و مدام حال و حول کني.
مادرم ادامه مي دهد: کاش ما هم زودتر بازنشسته بشيم. هي پول الکي بگيريم ....
توي حرفش مي پرم که: خرج اتينا کنيم!
پدرم که خيلي از اين حرف من خوشش آمده مي گويد: همچين هم الکي نيست. 30 سال جون مي کني و پول بيمه مفت مي دهي، حقته که از اين پولا بگيري ديگه.
سر کلاس درس معلممان راجع به شغل آينده مان سوال مي کند. من هر چند که دوست دارم راننده اتوبوس شوم ميگويم: بازنشستگي!
خنديدن بچه ها همانا و يک لنگه پا ايستادن جلوي کلاس همان. من نمي فهمم. خب من دوست دارم شغلم در آينده بازنشستگي باشد تا همينجوري هي پول مفت بگيرم و خرج اتينا کنم.
زنده باد بازنشستگی!

تلفن زنگ زد. خودش بود. گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نمي خواست تنها باشه. من هم اين کارو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم تمام فکرم متوجه اون چشماي معصومش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس خواست بره که بخوابه. به من نگاه کرد و گفت متشکرم داداشي و گونه منو بوسيد. مي خوام بهش بگم، مي خوام که بدونه، من نمي خوام فقط داداشي باشم. من عاشقشم، اما... من خيلي خجالتي هستم... علتش رو نمي دونم
روز قبل از جشن دانشگاه اومد پيش من. گفت قرارم به هم خورده، اون نمي خواد بياد. من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچ کدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با همديگه باشيم، درست مثل يه خواهر و برادر. ما با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد. من پشت سر اون کنار در خروجي ايستاده بودم. تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اينو مي دونستم. به من گفت متشکرم داداشي. شب خيلي خوبي داشتيم و گونه منو بوسيد. مي خوام بهش بگم، مي خوام که بدونه، من نمي خوام فقط داداشي باشم. من عاشقشم، اما... من خيلي خجالتي هستم... علتش رو نمي دونم.
يه روز گذشت، سپس يک هفته، يک سال...قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم، روز فارغ التحصيلي فرا رسيد. من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکشو بگيره.مي خواستم عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهي نمي کرد و من اينو مي دونستم. قبل از اينکه کسي بره خونه به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي. با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت: تو بهترين داداشي دنيا هستي، متشکرم و گونه منو بوسيد. مي خوام بهش بگم، مي خوام که بدونه، من نمي خوام فقط داداشي باشم. من عاشقشم، اما... من خيلي خجالتي هستم... علتش رو نمي دونم.
نشستم روي صندلي، صندلي ساقدوش، توي کليسا. اون دختره حالا داره ازدواج مي کنه. من ديدم که بله رو گفت و وارد زندگي جديدي شد و با مرد ديگه اي ازدواج کرد.من مي خواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون اين طوري فکر نمي کرد و من اينو مي دونستم. اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت: تو اومدي داداشي ؟ متشکرم. مي خوام بهش بگم، مي خوام که بدونه، من نمي خوام فقط داداشي باشم. من عاشقشم، اما... من خيلي خجالتي هستم... علتش رو نمي دونم.
سالهاي خيلي زيادي گذشت. به تابوتي نگاه مي کنم که دختري که من رو داداشي خودش مي دونست توي اون خوابيده. فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند. يک نفر داره دفتر خاطراتش رو مي خونه، دختري که در دوران تحصيلش اونو نوشته. اين چيزيه که اون نوشته بود:« تمام توجهم به اون بود. آرزو مي کردم که عشقش براي من باشه اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو مي دونستم. من مي خواستم بهش بگم، مي خواستم که بدونه که من نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما... من خجالتي ام... نمي دونم... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره...»
بر گرفته از "وروجک"