تبليغاتX
جام تهی
اگر برنامه گلها را گوش داده باشید(که البته بعید می دانم گوش داده باشید، تا ساسی مانکن و حسین تهی و ... هستند، گوش دادن به برنامه گلها بی کلاسی است)،  نام بیژن ترقی به گوشتان خورده است. همان که ترانه های به رهی دیدم برگ خزان،آتش كاروان، تك‌درخت،صبرم عطا كن، پشيمانم، مرا نفريبي، بهار نورسيده و ... را سروده است. مانند سایر هنر مندان که در بی خبری جامعه ایران از بین رفتند، بیژن ترقی هم رفت.

آنقدر ارزش نداشت که حتی ۲۰ ثانیه از یک بخش خبری را به این موضوع اختصاص دهند و حداقل مرگش را به اطلاع مردم برسانند. بی معرفت ترین مردم دنیا، شاید همین مردم ایران باشند. حیف از این هنرمندانی که سعی در پاسداری از فرهنگ و ادب به اصطلاح پارسی داشتند.

 

اسیر غمت را
نمانده دگر

نه شوق تماشا
نه ذوق سفر

غم تو چنانم
گرفته به بر
که از دوجهانم نمانده خبر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط م.رضا  | 

قبل از هر چيز، شايان ذکر است  هر گونه تشابه اسمي، مکاني، زماني و ... کاملا تصادفي مي باشد و نويسنده هيچ گونه مسئوليتي را بر عهده نمي گيرد. هر چند که نگارنده، خود را مستوجب همه گونه سرزنش، فحش، فضيحت و ... مي داند و عواقب آن را بر عهده مي گيرد. والله اعلم بالصواب!

 

امشب دوباره صحبت از آقا رجب است. مامان مهناز در حالي که روي مبل لم داده است ، با من مشغول دَبِرنا!!! بازي کردن است. بابا سهراب هم در حين کندن پوست پياز اشک مبسوطي از چشمانش سرازير شده است و در حال ريختن پته آقا رجب بر روي آب است. پدرم مي گويد که آقا رجب مواد جابجا مي کند و از اين راه(علاوه بر فروش گاو و گوسفند) به ثروت زيادي رسيده است. از پدرم مي پرسم که مواد جابجا کردن يعني چه؟

 نمي دانم چرا هر وقت من از پدرم سوال مي کنم، مامان مهناز حالي به حالي مي شود و ابرو و چشمانش مدام بالا و پايين مي رود. پدرم مي گويد، مواد جابجا کردن يعني قاچاقچي گري و کسي که به عنوان واسطه مواد را پخش ميکند، قاچاقچي ناميده مي شود.  بابا سهراب اضافه مي کند: قاچاقچي کسي است که  ساير مواد به خصوص افيوني را به طور اعجاب انگيز و محير العقولي جابجا    مي کند، جوري که هيچکس نفهمد، حتي خود شخص حامل يا حامله!  معني کلمه حامله را مي دانم، اما معني افيون و محير العقول را نمي دانم. با اين حال کاملا منظور پدرم را مي فهمم. اما ظاهرا مامان مهناز از حرفهاي پدر هيچ چيز نفهميده است .

سر کلاس علوم، معلممان راجع به معده و غذا و جذب غذا توسط بدن صحبت مي کند. مي گويد که مواد وارد معده مي شود و به کمک يک واسطه در سر تا سر بدن پخش مي شود. معلممان از بچه ها اسم اين واسطه را مي پرسد. سريع مي گويم: قاچاقچي!

به قدري بچه ها از اين حرف من خنده شان مي گيرد که از چشم بعضي از آنها اشک مي آيد. معلممان به شدت عصباني مي شود و يک تو سري نثار من مي کند و مجبور مي شوم تا پايان کلاس يک لنگه پا بايستم.

تا آخر کلاس پدرم را نفرين مي کنم و از خودم مي پرسم که چرا موقعي که خدا بين انسانها عقل را قسمت مي کرد، آقا رجب در ته صف بود و به او عقل نرسيد و براي من اين دردسرها را درست کرد!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 9:57 قبل از ظهر  توسط م.رضا  |