تبليغاتX
جام تهی

وارد رستوران که شدیم، جای سوزن انداختن نبود. غذا رو سفارش دادم و یهش گفتم وایسه تا من برم طبقه بالا رو هم یه نیگایی بندازم ببینم جا خالی پیدا می شه یا نه. موقعی که از پله ها بالا می رفتم، سرم خورد به سقف، آخه سقف خیلی کوتاه بود. سرمو برگردوندم دیدم داره می خنده، از اون خنده ها که من دوس داشتم.

بالا از پایین خلوت تر بود، اما بازهم جای نشستن نبود. بهش علامت دادم که بیاد بالا و خودم به یکی از ستون ها تکیه دادم. تقریبا پشت تمام میزها یه دختر پسر نشسته بودن . همشونم بدون استثنا همراه خوردن حرف می زدن، شاید وقت دیگه ای برای حرف زدن نداشتند. از بین این همه دختر فقط یکی دوتا شون بودن که یه نمه ارزش دید زدن داشتن، بقیه شون ول معطل بودن. به نظر من باید خِرِ همون پسری که باهاشون بود رو می گرفتن تا رو دسه ننه باباشون نمونن. وگرنه که اگه طرف ولشون می کرد حتما یک استعداد جدید وارد بازار موسیقی می شد و کلی طرفدار پیدا می کرد!

تو این فکرا بودم که دستمو کشید و با سر به یه میز خالی اشاره کرد. هنوز روی میز ظرف غذا و دستمال سسی و لیوان نوشابه  بود.  نشستیم و گارسون اومد که میز رو تمیز کنه. کت و کیفم رو روی صندلی خالی بغلم گذاشتم و می خواستم برم سراغ پیپم که دستشو گذاشت رو کتم. گفتم چرا همچین می کنی؟ گفت: می دونی که، من از آدم پیپی بدم می یاد. گفتم: ولی از بوش که خوشت می یاد. گفت: آره، اما دوست ندارم تو جلوی من پیپ کشی، آخه من نگران سلامتی تو ام.

بعد دیدم دستش رفت توی کیفش و یه صدای خش خش مثل مچاله کردن کاغذ اومد. گفتم: اون چیه تو دستت؟ گفت: چشاتو ببند تا بگم. دستمو که دراز کردم یه چیزی افتاد تو دستم. یه هدیه بود که خیلی ماهرانه کادو شده بود. گفتم این واسه چیه؟ گفت: من دیگه نمی خوام تو رو ببینم! اینم واسه این خریدم که خیلی دوست دارم! واسه قدر دانی از اینکه این مدت با تو بودم.

هیچی نگفتم. کادو رو که باز کردم یه زنجیر ساعت بود. می دونستم که خیلی گرونه و اینکه اون پولش نمی رسید که اینو بخره. اما واسه اینکه ناراحت نشه چیزی نگفتم. بهش گفتم: واسه چی می خوای بری؟ اون موقع که گفتی می خوای بری، فکر کردم داری مزخرف می گی. اما الان...

گفت: من تصمیم خودمو گرفتم. می دونی که برای من از تو سخت تره، اما من و تو با هم آینده نداریم. یعنی نمی تونیم باعث پیشرفت هم بشیم. من یه فکرایی برا خودم دارم که می خوام برم دنبالش. به هر قیمتی که شده باید انجامش بدم.

بهش گفتم: من نمی تونم تو رو مجبور کنم که کاری رو بکنی. اما من می گم اشتباه می کنی. این فکرای تو الان دیگه معنی نداره. تو اینجا هم که بمونی می تونی آرزوهات رو دنبال کنی. منم که کمکت..........

پرید وسط حرفم : من تصمیم خودمو گرفتم. از تو هم خیلی ممنونم که تا حالا هم کمکم کردی. بعد پا شد و دستش رو به طرفم دراز کرد. گفتم حداقل می تونی بمونی و با من ناهار بخوری. اما دستش همینجوری دراز تو هوا مونده بود. باهاش دست دادم و بعدش تموم شد.

از پنجره بیرونو نگاه می کردم. دیدم که از خیابون رد شد و سوار ماشینی شد که توش یه نفر پشت رل نشسته بود و داشت پیپ می کشید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 3:6 بعد از ظهر  توسط م.رضا  | 

... سوار اتوبوس مي شويم. شانس ما خيلي خوب است که صندلي خالي نصيبمان مي شود که بنشينيم.. اين مورد را بايد در تاريخ خانواده  مان ثبت کنيم که در اين تاريخ بدون زخمي شدن و يا فشار وارد شدن، سوار بر اتوبوس مي شويم و تازه مي توانيم بنشينيم!

پيرمرد کناردستي من ناگهان مي گويد: "براي سلامتي آقاي راننده صلوات بفرست تا دهنت خوشبو شه"! و در ميان صلوات حضار و در حالي که همه کم و بيش در حال خوشبو کردن دهانشان هستند، اتوبوس يک من دود وارد ريه هاي مردم مي کند و راه مي افتد. ظاهرا در هر ايستگاهي، پيرمرد ياد خوشبو شدن دهان مردم مي افتد. من نمي فهمم چگونه با فرستادن صلوات دهان خوشبو مي شود! آن هم در ميان اين همه دود!

 

آقاي دهان خوشبوي کنار دستي من رو به من مي پرسد: " کلاس چندي بابا؟" از شدت خوشبويي دهانش سرم گيج مي رود! ظاهرا در فرستادن صلوات زياده روي کرده است و از قضا"سرکنگبين صفرا فزوده است"! سرم را کمي عقب مي کشم و به سوالش جواب مي دهم. در دل خدا خدا مي کنم که ديگر از من سوالي نکند.  خدا را شکر تا رسيدن به مقصد ديگر انفاس خوشش را وارد بيني من نمي کند.

 

در مدرسه، معلم علوممان راجع به بهداشت فردي و از جمله بهداشت دهان صحبت مي کند. مي گويد که نعنا باعث خوشبويي دهان مي شود و ار ما سوال مي کند که چه چيز ديگري مي شناسيم که دهان را خوشبو مي کند. بي اختيار جواب مي دهم که صلوات!!

کلاس از خنده منفجر مي شود. معلممان هم که به شدت عصباني است تا آخر زنگ مجبورم مي کند که جلوي کلاس بايستم تا فرق صلوات و نعنا را بفهمم! هنوز نمي فهمم که چگونه صلوات دهان را معطر مي کند؟!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط م.رضا  |