صبح که با مادر و پدرم از خانه بيرون مي آيم، از در خانه آقاي رجب هم يک خانم زيبا خارج مي شود. چشمان سياه، ابروهاي کشيده، موهاي مرتب و لباسهاي قشنگي دارد. پدرم به کلي محو تماشاي او شده است که مادرم به او تشر مي زند که حواسش را جمع کارش کند! زن زيبا سوار يک ماشين زيباتر از خودش مي شود و از جلوي ما به سرعت رد مي شود. هنوز هم من در کف اين گاو و گوسفند هاي آقا رجب مانده ام که چه معجزه هايي مي کند!
از پدرم مي پرسم که اين زن که بود؟ مگر آقا رجب بچه هم دارد؟ تا آنجا که من مي دانم آقا رجب بچه دار نمي شود و صغري خانم از اين بايت خيلي ناراحت است! پدرم مي گويد که احتمالا صغري خانم تور دور اروپا تشريف برده اند و آقا رجب از فرصت استفاده کرده است! من که نمي فهمم منظور پدرم چيست. همينطور که به طرف ايستگاه اتوبوس مي رويم، پدرم رو به مادرم مي گويد: اين زنيکه هر جايي در خانه آقا رجب چه کار مي کرد؟ مادرم هم به اشاره به من پدرم را به سکوت وا مي دارد. رو به مادرم مي پرسم: هر جايي يعني چه؟ زنها همه جا زن هستند ديگر! يعني ممکن است زنها بعضي جاها زن باشند و بعضي جاها مرد؟ به نظر من که بهتر است زن ها هميشه هرجايي باشند و هر جا می روند زن باشند! مادرم با نگاه غضب آلود به پدرم رو به من مي گويد: زن هر جايي معني بدي مي دهد. يعني زن بي تربيت. پدرم وسط حرفش مي پرد که : يعني زني که هر شب عروس مي شود! مادرم اين دفعه مشتي نثار بازوي پدرم مي کند. من حسابي از اين بحث خوشم آمده است. دوباره از مادرم مي پرسم: يعني زني که هر شب عروس شود بد است؟ همه آدمها دوست دارند عروسي بگيرند. خوب اگر آدم هر شب عروسي بگيرد که چه بهتر. خيلي کيف مي دهد. همه خوش...
آمدن اتوبوس باعث مي شود که حرفم ناتمام بماند....