مادرم مي گويد که آقا رجب آدم کلاهبرداري است. سر همه را کلاه مي گذارد. گاو و گوسفند هايش را فروخته و به شهر آمده است. خيلي پولدار شده است. چند تا ماشين دارد، چند تا خانه دارد و چند تا زن زيبا هم دارد. پيش خودم فکر مي کنم با فروختن گاو و گوسفند مي توان خانه و ماشن خريد، اما چگونه مي توان چند تا زن زيبا داشت؟!
از پدرم معني کلاهبرداري و کلاه گذاري را مي پرسم. دستي به کله کچلش مي کشد و مي گويد هر دو تاي آنها معني دزدي مي دهد. من که نمي فهمم! چطور هر دوتاي آنها يک معني مي دهد؟ به نظر من کسي که کلاه مي گذارد، بايد اول پول خرج کند و کلاه بخرد، بعد آن را سر کسي بگذارد، اما کلاه بردار ديگر نيازي به پول خرج کردن ندارد. پس کلاه برداري بهتر از کلاه گذاري است!
سر کلاس، معلم علوممان راجع به پوشش بدن انسانها و حيوانات که از پشم و مو است صحبت مي کند. مي گويد اين پشم و مو را خدا آفريده و مانند پوششي است که بدن آنها را محافظت مي کند. مثلا موي سر انسان مانند کلاهي است که خدا به انسان داده است تا از سرما محافظت شود.من ياد پدرم مي افتم که کله اش مو ندارد. به معلمم مي گويم: يعني پدر ما که مو ندارد، خدا کلاهش را برداشته است؟ همه بچه ها مي خندند. معلم مجبورم مي کند تا اخر زنگ جلوي کلاس يک لنگه پا بايستم.
در خانه دوباره صحبت از آقا رجب است. اينکه آدم بي سوادي است؛ اما هم پول دارد،هم خانه و ماشين دارد و هم چند تا زن خوشگل دارد. پدرم با اينکه مهندس است هيچکدام از اينها را ندارد! اينها را خودش مي گويد. مي گويد کاش گاو و گوسفند داشتم که بفروشم و پولدار شوم.
من که اصلا از گاو و گوسفند خوشم نمي ايد. چون بو مي دهند. هنوز هم نمي فهمم چطور مي توان با فروختن گاو و گوسفند، اين همه پولدار شد و زن زيبا داشت!!!