تبليغاتX
جام تهی

ساعت 5 صبح است. مقابل پنجره روبروي خيابان ايستاده ام و به صداي کر کننده تسمه کولر گوش مي کنم. با هر چرخش تانبور, صداي جيرجير هم به گوش مي رسد. تسمه تقلبي! از صداي لا مذهبش تا صبح نخوابيده ام. داخل معده ام دو ساندويچ کالباس همراه با چند ليوان نوشابه و چند ليتر دود پيپ است. اسيد معده تقلبي ظاهرا نتوانسته است مزخرفات ديشب را هضم کند. خيابان خلوت است و برگهاي درختان در نسيم خنک صبح, رقص چشم نوازي دارند. رفتگر شهرداري در حال جمع کردن زباله خم شده است که اتومبيلي به او نزديک    مي شود و چند لحظه اي با هم صحبت مي کنند. اتومبيل حرکت مي کند و بدون انتظار سبز شدن چراغ قرمز, از آن عبور مي کند و به چپ مي پيچد. راننده متقلبِ ناوارد به محل! سرم مثل هندوانه سنگين است و بالا تنه ام که لباس ندارد, از خنکي صبح يخ کرده است. کولر لعنتي را خاموش مي کنم و با پتو, روي مبل راحتي دراز مي کشم....

بيدار شدن با بوق ماشينها اصلا حس خوبي ندارد. ساعت 8 صبح است و ساعتي که براي 7 صبح کوک  کرده ام, خواب مانده است. ساعت تقلبي! شايدم باطري تقلبي! حين پوشيدن شلوار, تلفن زنگ مي زند. کله صبح حوصله جواب دادن به تلفن ندارم. سگم هم مدام خودش را به من مي مالد يعني که گرسنه است. بينوا ديشب غذا نخورده و حسابي گرسنه است. مي نشينم و توي صورتش مي گويم: امروز حتما با غذاي مخصوص جنابعالي   مي آيم. دُم تکان مي دهد و تلفن را نگاه مي کند. چه خوب شد که فهميد چه مي گويم! روي پيغامگير, صداي مسئول سر شيفت توليدي مي آيد: سلام آقاي مهندس! گوشيت خاموش بود, زنگ زدم خونه. اگه اونجايي گوشي رو بردار... . در حال پوشيدن پيراهنم هستم که دگمه سر دست, کنده مي شود. خياط تقلبي! پيراهن را در مي آورم و پيراهن ديگري مي پوشم. در حال خارج شدن از خانه هستم که هنوز صداي مسئول سر شيفت توليدي مي آيد. از سگم خدا حافظي مي کنم, در را مي بندم و به طرف آسانسور حرکت مي کنم. 7 طبقه به پايين بايد بروم. دکمه آسانسور را مي زنم و منتظر مي مانم, اما آسانسور حرکت نمي کند. در طبقه دهم گير کرده است و مدام چشمک مي زند. سه طبقه بالا رفتن بهتر از هفت طبقه پايين آمدن است. بالاخره به طبقه دهم که مي رسم چشمم به جمال يک آقاي شکم گنده با يک کارتن در دست پاي آسانسور روشن      مي شود. داخل آسانسور هم پر از کارتن و يکي دو تخته قاليچه است. ناکس ميله نگهدارنده آسانسور را بالا داده است تا آسانسور حرکت نکند. خيکي متقلب! به او مي گويم: ببخشيد قربان کارتان خيلي طول مي کشد؟      مي توانم از آسانسور استفاده کنم؟ طرف خودش را از تک و تا نمي اندازد و از لاي سبيلهاي کلفتش مي گويد: تا من اين خرت و پرت ها رو جابجا کنم رفتيم؛ منزل جديده  و اسباب کشي ديگه! چاره اي جز لبخند زدن به او ندارم, وگرنه در اين صبح دل انگيز کتک خوردن کم دارم....       

ادامه دارد...................

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 2:36 بعد از ظهر  توسط م.رضا  | 

قالب این وبلاگ، اکثرا درج مطالبي است كه نگارنده براي نوشتن آن كوشش بسيار كرده است، اما  كسي نبوده است تا اين نوشته ها را محك زند و اظهار نظر نمايد.

بر در شاهم گدايي نكته اي در كار كرد             گفت بر هر خوان كه بنشستم خدا رزاق بود

 لذا از خوانندگان محترم خواهشمندم پس از مطالعه اين سطور، نظرات خود را اعلام نمايند. ضمناً، بعضي از نوشته ها و داستانها به صورت ناتمام منتشر مي گردند. باشد كه پولدار شويم و آنها را منتشر کنیم. آمین!

 

 با تشكرات فائقه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط م.رضا  |